موضو ع انشاء : بهارتان را چه گونه گذراندید ؟ به نام فرد راستش آقا معلم ما بهاری نداشتیم ، بهار ما را دزدیده بودند و یک آب هم روش ... ما هر شب زانو می زدیم و آب می خوردیم در خفای بهارمان ، و در دل مفقود مان هر شب برای شاپرک هایی که دوست می داشتیم دعا می کردیم آنگاه که نبودند ... اما نمی دانستیم پزشک های متخصص برای جراحی لبخند ما ... ، آقا معلم مادرمان می گوید ما مردمان ساده ای هستیم ،اما احمق نه ! ما به طور ژنتیک باهوشیم ! راستی یادم رفت بگم که مادرمان در همین بهار قلبش دوباره تکان خورد ... بیمارستان بود و حتی برادرم معصومه به من نگفت که من درسم را بخوانم ... آقا معلم ما درسمان را خوانده ایم ، اکنون در هر سلول ما هزار تجربه ی حرامزاده وول می خورد ، ما به مادرمان قول داده ایم که تمامشان را از بدنمان بیرون کنیم ، تبار ما همیشه پر از ایمان و اعتماد بوده است ، ما به اصالت پدرمان بده کاریم ، باید زود به خانه برگردیم ... مادرمان قول داده است که اگر املایمان را ۲۰ شویم زود از بیمارستان برگردد و دوباره برای ما کلوچه بخرد ... آقا معلم ما خیلی دلمان می خواهد که مادرمان زودی به خانه برگردد ، شما را به جان بچه هایتان از ما نمره کم نکنید ، به خدا آنروز که امتحان املاء داشتیم ما سرما خورده بودیم ، هوا خیلی سرد بود ، البته به این روزها نمی رسید ، اما باز هم خیلی سرد بود ، هنوز نوک دماغ ما سرخ است ، نوک دماغ آلما هم همینطور ... اینا ها این هم دستمالمان ، هنوز مُفی ست ! آقا معلم بچه ها می گویند شما آقا معلم مهربانی هستید ، تازه ما خودمان دیدیم آنروز به سمیرا پول دادید ، شما را به خدا ... به خدا همین دیشب خواب مادرمان را دیدیم که از بیمارستان برگشته است ... یعنی دلتان می آید ۲۵/. از ما کم کنید ؟ . هفته ی هشتم بهار خیلی به ما خوش گذشت ، انگار تمام عمر ما برای همین چند روز بهار ورق خورده بود ، هر چه تلاش کرده بودیم به ثمر نشست ، قُلک ِ پر از ستاره ام را شکستم و برای آهو یک کیف دست دوم خریدم ، خیلی کِیف داشت آقا وقتی می خندید و می دانست که مداد های سرخ و سیاه و کبودش را از این به بعد توی کیف می گذارد و جلوی بچه ها یی که می خندند لبو نخواهد شد ، خیلی کیف داشت آقا معلم ، باور کنید ... آقا معلم ما به خدا ... به خدا ما آدم حرامزاده ای نیستیم آقا ، پدر ما به زور هم که شده به ما خون دل حلال می دهد بخوریم ، ما پول پیراشکی مان را با ۵۰ تومان شرافتی که هر هفته مادرمان از توی کیف سرمه ای اش می دهد می خریم ، گر چه آن را هم اصغر ترقه همیشه از ما به زور می گیرد ، البته ما از دست او ناراحت نیستیم ، اصغر ترقه خیلی هم پسر خوب و مهربانی ست ، به خدا گاهی یک گاز هم از پیراشکی اش به ما می داد ، آقا معلم شما نمی دانید چرا بچه ها پشت سر او می گویند که او پسر خوبی نیست ؟ ما که به حرفهایشان اهمیتی نمی دهیم ، به نظر شخصی ما اصغر خیلی هم پسر خوبی است ، درست است که ما آنقدر ها فهیم نیستیم به نظر بچه ها ، اما آنقدر عقلمان می رسد که بدانیم چه کسی چقدر می ارزد ، اصغر به درد تخلیه ی چاه می خورد ، می گوید وقتی بزرگ شدم می خواهم راننده ی تخلیه ی چاه بشوم ، اما به نظر ما لیاقت او خیلی بیشتر است ، به نظر ما او باید یک مغازه باز کند که در آن پیراشکی می فروشند ، پیراشکی هایی که شکلشان شبیه ۵ است ، ببینید آقا ؟ ما همیشه می گوییم ۵ ولی بچه ها انگار حالیشان نیست ، می گویند پیراشکی های بوفه شبیه قلب است ، اما قلب که این شکلی نیست آقا معلم ، هست ؟ شما به بچه ها بگویید انقدر خنگ بازی در نیاورند، فردا می خواهند توی این جامعه کسی شوند ، آنوقت مادرهامان به ما نخواهند خندید که ... آخ آخ آقا معلم اگر بدانید این اصغر چه قدر مهربان است ، هنوز طعم آن یک گاز پیراشکی زیر زبانمان است ، ما تا آخر عمرمان خود را مدیون اصغر می دانیم ، خدا به مادرش صبر بدهد ، اصغر بیچاره مرده است ، لاشه اش را سگ هم نخورد ... ، ولی آقا ما مادر اصغر را مادر صدا میکردیم ، ما مادر خودمان را دوست داریم ، پس اصغر را از روی آشغالی بر می داریم و یک جا می دهیم به برادرش تا برایش یک مغازه بزند ... ، بیچاره همکلاسی های سال بعد اصغر ! آقا معلم به نظر شما ما آدم حرامزاده ای هستیم ؟ . خلاصه اینکه این بهار خیلی چیزهای قشنگ داشت ، بی یاس ماندن ، بی رُز ، بی گُلاله ، بی شرافت ، بی آزادگی ، بی آزادی بی لبخند ، و پُر از پیراشکی های گندیده ی تاریخ گذشته ی دهانزده و پاچه... ببخشید پارچه های سفید لکّه دار ... آقا معلم امسال ما بهار نداشتیم ، ما عاشق فردا و ۳ ماه تابستانیم ، ما تصمیم گرفته ایم بهار و قسمتی از زمستان گذشته را بدهیم سگ بخورد تا کاملا فراموشمان شود ... ما به اصلالت پدرمان و پاکی دامن مادرمان بدهکاریم ، بهار ما پر از خوبی بود آقا معلم ، ما اکنون دیگر خیلی چیزها را بهتر می دانیم ... پدرم کوه و مادرم دریا در شب آخر تابستان و اول پاییز ، زیر یک مشت ستاره ، در حالی که نم ِ بارانی آرام تر از نم نم خیسشان کرده بود ، تا صبح عشق بازی کردند ، داغ یا خنکش را نفهمیدم ، اما من از آنجا آغاز شدم ... اوه چقدر گرمم شد ... خلاصه اینکه ما سخت منتظر فردا و شروع تابستانیم ، این بود بهار مفقود ... پاورقی : راستی آقا معلم آلما و ماه بانو چند روز دیگر امتحان دارند ، ما دلمان سخت نگرانشان است ، آقا معلم می گویند شما با خدای ما سر و سری دارید ، نه ؟ می شود به خدای ما بگویید که مراقب آنها باشد تا از همین چند روز هم خوب استفاده کنند ؟ آقا معلم ما حرف بدی زدیم ؟ چرا اینطوری ما رو نگاه می کنین ؟ به خاطر آلماست ؟ آقا به خدا ..ما ..آلما ...رو ...یعنی اینکه ... من ... به خدا...آقا اجازه ؟ میشه ما بریم آب بخوریم ؟ . . . . . دست ورقی ( با شتاب می نویسم ، انقدر سریع که انگشتانم جا می ماند ، با عجله مینویسم : ژژژژژژژژژژژژژژژژ........) ۱ـ نه هلیا ! نه ! من هرگز برای دیدن زنی که زمین خوردگی در ضمیر اوست باز نخواهم گشت ... ۲ـ قانون پرواز همگانی مجابم می کند ، بر این همه دوری و دیر ی ... ۳ـ آزادی اگر در رگهای من هم معنی نشود دیگر مطمئن می شوم که هرگز وجود نداشته است و وهمی پوچ بوده ست ! ۴ـ باید باید ها را باید کنم ، فراموش کرده ام ، یک لحظه و نیم تمام هم از آن می گذرد ... ۵ـ به سبابه ی لرزانم سوگند نمی خواستم تو را با این همه سگ تنها بگذارم ، نه ، سگ حیف است ، سگ لااقل وف... ۶ـ انگشت لرزانم بر بال پری های فراموشی می رقصد... ۷ـ آه ای کوه بلند نوشت باد آن همه فریاد که بر تو زدم ، نوشت باد آن شب که لبانی سرد را سرخ می کردی ، و دریا چون پیچکی به تو می پیچید ... میوه ی تو منم ! تنها و رها از این همه ننگ های تنگ که از آسمان کثیف این شهر می بارد ... ۸ـ اما غمم ناگزیر می شود گهگاه که ... ۹ـ ای آلمای کّله پوک ...کله پوک ،کله پوک ،کله پوک ،کله پووووووووووووووووووووووووووو ..ک ! ۱۰ـ کاش یادت بود اولین درسی که آقا معلم داده بود را : آزادی و تنهایی و رهایی ربطی به میزان شلوغی ندارد ، آزادی در ... ۱۱ـ تف بر هر آنکس که تمام درس ها را از یاد ما برد ... ۱۲ـ این یکی را نمی نویسم ، حالم را به هم می زند سرطان گل کلمی ای که ... ۱۳ـ آلما اگر این آخرین حرف باشد بدان که گاهی بعضی چیزها به کفر ابلیس هم نمی ارزند ... ۱۴ـ چه روزگار بدی شده است ، سر چار راه عباسی داد می زنند : آی عشق ! آی عشق .. قلب ۳ کیلو پیاز ... رنگ آبی ات پیدا نیست ... بروید ۵ تان را بسابید ۱۵ـ دست ورقی هایم را ویرایش خواهم کرد اما اکنون عصبی بودم ، نزدیک بود آن رویم بالا بیاید حتی ... ۱۶ـ می گویند نمک هم بو گرفته است ، ماهی لجن خوار طاووس ماهی میزاید ، روبهان ... ۱۷ـ تا داغ نشده انگشتانم می روم و بعدا برای ویرایش این دست ورقی ها باز خواهم گشت ... ۱۸ـ آلمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ساده ... ۱۹ـ ... ۲۰ـ ولی فرزانگی نا آرام من آخرین فرزندش را در کوه های دور دست بین تخته سنگ های سهمگین زاد ... ۲۱ـ چه بدبختی مضمنی فرا گرفته ست فکر های ... انگار لازم ست بعضی واژه ها را توضیح بدهم : منظور از واژه ی ... اَه ، به جهنم ، هر چی هر کی می خواد برداشت کُنه "اگه نمی دونه" (این بند مخاطب خاصی دارد ، لطفا کسی به خود نگیرد ، خب دیگه مطمئن شدم که امکان این هست که وقتی مثلا می گم "مادرم "یا "معلم" یا ... عجبا !!! جدا که گاهی ... واقعا که !!! یعنی متن به این سادگی هم ... هه هه هه ... ) . ۲۲ـ فرشته ی eros بر پشت بام " خانه " ی من هر شب تنهای تنها ... تانگو می رقصد ، می داند و می دانم که ... ۲۳ـ (...........)
+
نوشته شده در یکم تیر 1387ساعت 4:19 توسط
|
